|
ماسوله edi[29]
edi هستم در خطه سبز شمال زندگی می کنم. | ||
|
سلام به همه کسانی که این عکس ها رو میبینند... اگه از هر کدام از این عکس ها خوشتون اومد ایمیل بزارید تا عکس های با کیفیت را برای شما ارسال کنم.
تمامی تصاویر متعلق به این وبلاگ است. [ شنبه 19/1/91 ] [ 10:0 عصر ] [ edi ]
تمامی تصاویر متعلق به این وبلاگ می باشد.
[ پنج شنبه 29/10/90 ] [ 7:53 عصر ] [ edi ]
امتحان پایانی فلسفه بود.استاد فقط یک سوال برای دانشجویان مطرح کرد.سوال این بود: ((شما چگونه می توانید من را متقاعد کنید که صندلی جلویی شما نامرئی است؟)) تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ های خود را در برگه امتحان بنویسند... به استثنای یک داشجوی تنبل که فقط 5 ثانیه طول کشید تا جواب را بنویسد! چند روز بعد که استاد نمره های دانشجویان را به انها داد ان دانشجوی تنبل بالاترین نمره کلاس را گرفته بود!! او در جواب نوشته بود ((کدام صندلی؟)) پیام اخلاقی: مسائل ساده را پیچیده نکنید. [ چهارشنبه 28/10/90 ] [ 8:17 عصر ] [ edi ]
چهار ساله که بودم فکر میکردم پدرم هرکاری رو میتونه انجام بده. پنج ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو میدونه. شش ساله که بودم فکر میکردم پدرم از همه پدر ها باهوش تره. هشت ساله که شدم گفتم پدرم همه چیز رو هم نمیدونه. 10 ساله که شدم با خود گفتم اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملا فرق داشت. 12 ساله که شدم گفتم طبیعیه پدر هیچی در این مورد نمیدونه...دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد. 14 ساله که بودم گفتم زیاد حرف های پدرم رو تحویل نگیرم. 16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت میکنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اورده. 18 ساله که شدم. وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طوری بیخود به ادم گیر میده عجب روزگازیه. 21 ساله که شدم پناه بر خدا بابا به طرز مایوس کنندهای از رده خارج شده. 25 ساله که شدم دیدم باید ازش بپرسم زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع میدونه. 30 ساله که بودم به خودم گفتم بد نیست از پدرم بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هر چی باشه چندتا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره. 40 ساله که شدم مونده بودم پدرم چطوری از پس این همه کار بر میاد؟چقدر عاقله چقدر تجربه داره. 45 ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم! اما افسوس که قدرشو ندونستم. خیلی چیزها میشد ازش یاد گرفت...
[ سه شنبه 27/10/90 ] [ 6:51 عصر ] [ edi ]
تمامی تصاویر متعلق به این وبلاگ می باشد. امیدوارم مورد پسند باشه...
[ پنج شنبه 22/10/90 ] [ 8:27 عصر ] [ edi ]
کار مفید..!
امنیت اطلاعات به روش..!
بوق زدن ممنوع...
ورود ممنوع...
بدون شرح..! [ چهارشنبه 21/10/90 ] [ 7:42 عصر ] [ edi ]
کافیست یکبار امتحان کنید...
توالت به سبک...
به یک فروشنده دو جنسه نیازمندیم...!
زهر چشم گرفتن به سبک...
به یاد بازی های دوران بچگی..! [ سه شنبه 20/10/90 ] [ 9:37 عصر ] [ edi ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||